خانه » کشکول » خاطرات دیگر » احترام آرزو
خاطره
خاطره

احترام آرزو

به آرزوی هیچ کس نخندید

از تیمسار ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شد که:

یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت ها آمده بود.

همینطور که از جلو افسران رد می شد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت.

سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت :

بنده قربان..!!

وقتی مراسم تمام شد، ضرغام، سرهنگ را صدا می کند و می گوید:

شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!!

سرهنگ نمی گوید ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام، تعریف می کند که:

من و فلانی و اعلیحضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم .

در جوانی ، یه شب من و فلانکس و اعلیحضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم.

نقل از این شد که، هرکس آرزویش را بگوید.

فلانکس گفت: من می خوام یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم.
من گفتم: می خوام تمام داهاتمون رو بخرم.

نوبت به اعلیحضرت که رسید، گفت: من می خوام شاه بشم…!!

ما به او خندیدیم و من به وی گفتم:

آخه قرمساق …تو را چه به شاه شدن..؟

امروز صبح اعلیحضرت با دیدن من، در گوشم گفت:

قرمساق کیه..؟

منم گفتم: … بنده قربان..!!

0
با امتیازدهی به مطلب، اولین حامی ما در بهبود محتوای سایت باشید.
امتیاز 1امتیاز 2امتیاز 3امتیاز 4امتیاز 5
Loading...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخگویی به اعتبار سنج انسان از ربات (الزامی)

شما می توانید بدون درج هیچ نظری، مشترک دیدگاه‌ها شوید.